سفارش تبلیغ
صبا ویژن

 

چشمان منتظر

مادری دلنگران

و پدری که اشک چشمانش باران عشق ست

جوانی آرام روی تخت خوابیده ست

و زنی جوان و مادری دلنگران

پدر هم خوشحالست و هم گریان

دلش می لرزد اما هنوز امید دارد

امید به دادن زندگی ای جدید

و نام نیک فرزندش

و فکر بلند پرواز و روح بزرگ خودش

وقتی زندگی را هنوز تمام شده نمی بیند

وقلبش که او را یاری میدهد

 

//آدم برفی/

 


نوشته شده در  پنج شنبه 92/7/11ساعت  11:38 عصر  توسط حسام الدین شفیعیان 
  نظرات دیگران()

در لحظه ها مانده ام

در زمان ایستاده ام

بین زمین و هوا مانده ام

اسیرم اسیر خود اسیر جسم اسیر روح

در کالبدم شکسته ام

در خودم شکسته ام

تبر زدن ریشه را

شوالیه های پوشالی

مگر زمین و زمان را بهم زنم

مگر مرگ را ترجمه کنم

بین این همه شمشیر

بین این همه شیطان

قرارست باران را ترجمه کنم

مگر ترکیدن را ترجمه کنم

مگر غم را مرور کنم

آخر بازی را درو کنم

یا مزرعه را ول کنم

و مترسک بی خیال در غم شوم

/آدم برفی/


نوشته شده در  پنج شنبه 92/7/11ساعت  11:37 عصر  توسط حسام الدین شفیعیان 
  نظرات دیگران()

نمی دانم مرگ چیست

وقتی زندگی کوکی ست

آدم برقی اب شده ای هستم

که گوله هایم به این ور و ان ور می خورد

من از رمز گل و بلبل هیچ نمی دانم

من از بازی پروانه هیچ نمی دانم

من از سرد و گرم شدن زندگی

من از مردن گل

من از اب شدن زمین

من از خنده

من از گریه

من از صدا

من از هوا

من هیچ نمی دانم

من عاقل نیستم وقتی که

عقل در من اب شده ست

آدم برفی


نوشته شده در  پنج شنبه 92/7/11ساعت  11:35 عصر  توسط حسام الدین شفیعیان 
  نظرات دیگران()

کجای قصه ایستاده ام

من راوی تنهایی هایم هستم

طرح ان را شما زده اید

و گرنه دانای کل ان عاقل و عادل ست

پیرنگ ان را بی دلیل زده اید

اول و دوم و سوم ان را ساخته اید

استانه و پایانه اش را با غم بافته اید

نثر و خط و زبانش گویاست

اری زمان ان را شال بافته اید

فضای سرد داستان را به دل نگیر

وقتی ادم برفی را ادم اهنی ساخته اید

/آدم برفی/


نوشته شده در  پنج شنبه 92/7/11ساعت  11:34 عصر  توسط حسام الدین شفیعیان 
  نظرات دیگران()

یک بسته اکرویال شکلاتی ..یک بسته هم مگبس بهم بدید چقدر می شه.بقیشم یک بسته استامینوفن بدید.

و صدای دزد گیر و چشمک زدن چراغها..دست روی دکمه شیشه آرام آرام به سمت پایین می رود و نا پیدا

می شود.فندک و صدای دینگ دینگ و شعله سیگار سوز و دود غلیظ مگبس که داخل ماشین پر می شود

و از پنجره خالی.کنترل کوچکی را برمی دارد و تراک سه گل ارکیده..صندلی به عقب می رود شاصتی را

ول می کند ثابت می شود.به خانه که می رسد زنش را می بیند که از پنجره سرش را بیرون آورده و دست تکان می دهد

تاپ زرد رنگی که به تنش فشار می آورد و فریاد شکم.لباسش را عوض نمی کند دستانش را می شوید و سر میز می نشیند

و نگاهی به ساعتش می کند و سر تکان می دهد .زن کیک را چند تکه می کند و دو پیش دستی گلدار چینی را از خامه و شکلات

آن پر می کند.می گم این خواهرتم دیگه شورشو در آورده بهش بگو برا من خواهر شوهربازی در نیاره.

خواهشن عزیزم یک امشبو ول کن دیگه با حرفات خرابش نکن نا سلامتی تولدته.

خاموشی خانه را در بر می گیرد..تر تر یخچال ...اه همین یکی رو کم داشتیم من میرم یک نگاهی به کنتر بندازم.

زود برگردی من از تاریکی نفرت دارم.ناقلا نفرت داری یا می ترسی.من یک شیرزنم می فهمی.بله چجورم فهمیدم شیرزنی

که از سوسکو تاریکی می ترسه.نزار بگم مامانت چی دربارت گفته..مثلا چی گفته که برام دست گرفتی.اینکه گفتی به یاد بچگیات

غذا دهنت کنه.ما یکبار یکشبی هوای بچگیمونو کردیمو به یاد گذشته ها اونم به شوخی به مادرم گفتم یک لقمه برام بگیره و با هم کلی

صفا کردیم فکر نمی کردم صاف بزاره کف دست تو.از این به بعد خواستی بیشتر صفا کنی بگو مامان جونت شیشه هم برات پر کن.

خب خدا رو شکر برقم اومد دیگه ولکن بزار صفا کنیم.هر دو مشغول خوردن کیک می شوند..زن پیش دستی ها را توی سینی می گذارد

و به آشپزخانه می رود و با ظرف سالاد برمی گردد.

عزیزم باز که سس فرانسوی رو سالاد ریختی ..تو که می دونی من با سس سفید دوست دارم.خب من چکار کنم منم با فرانسوی دوست دارم.

برق قطع می شود ..به کنتر نگاهی می اندازد خاموشی کوچه را در بر گرفته.

برق همه رفته همجا تاریکه..می گم دانیال بیا بریم بیرون یک دوری بزنیم برق شهر که نرفته فقط یک خیابونه.خیل خب تا من ماشینو

از پارکینگ در می یارم تو هم حاضر شو.چند خیابان و خاموشی...از این بدتر نمی شد دیگه شب تولدتو برق سراسری رفته از شانس بد تو

اونم امشب.خیل خب اینقدر شانسمو تو سرم نزن خودمم می دونم شانس ندارم و الا گیر تو نمی افتادم.

دست شما دردنکنه همیشه همینطوری هستی تا حرفی بهت می زنن سریع جواب می دی زبونم که نیست ماشاا...از نیش مار بدتره.من حوصله ی یکی به دو

کردن با تو رو ندارم نگهدار می خوام پیاده بشم.کنار تابلو توقف ممنوع نگه می داره..زن پیاده می شود و ماشینی که بعد از هم پاشدن با او آرام آرام سرعت می گیردو

در تاریکی شب گم می شود.فقط صدای فروشنده ها به گوش می رسد و چهره هایی که در تاریکی شب ناپیدا هستن و گاهی نور ضعیف چراغ قوه هایی که به چشم

رهگذران می افتد.

و یک تاکسی زرد رنگ سوار می شود..راننده صدای ضبط را کم می کند..می گم آبجی خوب کاری کردی دربست گرفتی اونم اینوقت شب با این وضع خاموشی..

شده خوراک دزدا فضولی نباشه آبجی خیلی تو خودتی چیزی شده اینجوری دل آدم می گیره .به شما مربوطی نیست شما رانندگیتو کن.مگه از دماغ فیل افتادی

با شوفر بابات که صحبت نمی کنی.نگهدار مرتکه تو رو حتی برای دربونیمونم قبول نمی کنیم.پیاده شو بابا نوبر شو آورده زنیکه عقده ای.

کنار خیابان می ایستد چند اتومبیل جلوی پایش ترمز می زنند با دیدن بی محلی زن و چند فحش جور واجور کم کم جلو پایش خلوت می شود و از ترافیک

ردیفی کنار خیابان رها..خط کنار جدول را می گیرد و به سمت بالا می رود اتومبیل دیگری جلوی پایش ترمز می زند بعد از کمی صحبت سوار می شود بعد از کمی

جیغ و دادآرام می شود.دانیال فقط  خدا تو رو رسوند.من دنبالت اومدم ماشینارو هم دیدم خواستم بفهمی که یک زن اینوقت شب نباید با شوهرش

سر لجبازی ور داره اونم تو این موقعیت.به خانه باز می گردند در را که باز می کنند با دیدن روشنایی زن شروع به سوت زدن می کند.

هنوز این جینگولک بازیاتو کنار نذاشتی.

تو چی هنوز این خشکولک بازیات و کنار نذاشتیو...

زن به آشپزخانه می رود در یخچال را باز می کند کمی گوجه فرنگی  فلفل دلمه و کاهو بر می دارد و ریز می کند داخل یک ظرف می ریزد..

سس فرانسوی را برمی دارد همه ی سالاد را پر از سس مورد علاقه اش می کند  و یک هویج را رنده می کند و بهم می زند.

کمی هم آبلیمو اضافه می کند و نمک و فلفل که روی سس را قرمز می کند.سر میز می برد و شروع به خوردن می کند به آرامی می جود و چنگالش

را از کاهو و فلفل دلمه پر می کند..دور لبش رنگ سس می گیرد..مرد نزدیک زن می شود سه بسته سس سفید را از جیبش در می آورد و روی سالاد می ریزد..

زن عصبانی می شود و درگیری شروع می شود..زن ظرف سالاد را به زمین می کوبد کف اتاق پر می شود از سالاد با سس سفید و سس فرانسوی.

من تو رو از رو می برم تو خیلی پررو شدی.خودت پر رو شدی مرتکه فکر کردی خبر ندارم با منشی دفترت رو هم ریختی.خفه شو و الا دهنتو گل می گیرم.

چیه چون یکمی چاق و گوشتیه باهاش شیش شدی یا قضیه یک چیز دیگه ی.برو خودتو درست کن معلوم نیست تازگیا با کی نشستو برخاست می کنی که اینقدر چشم دریده

شدی.با ننه ی تو.زنیکه بی تربیت احمق برو گمشو بیرون.آره می رم تا اون تیکه رو بیاری خر خودتی آقا.برو تا دستمو روت بلند نکردم.رفتم کی تو این طویله

می تونه با سگی مثل تو زندگی کنه.اگه تا سه شمردم رفتی که هیچی والا از وسط نصفت می کنم.زن کیفش را برمی دارد و بیرون می رود دوباره برق قطع می شودو

خاموشی همجا را در برمی گیرد.

 

داستان کوتاه-شهر خاموش-نویسنده-حسام الدین شفیعیان

1387


نوشته شده در  پنج شنبه 92/7/11ساعت  11:29 عصر  توسط حسام الدین شفیعیان 
  نظرات دیگران()

<   <<   11   12   13   14   15   >>   >

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
آخرین یادداشت در وبلاگ http://063.parsiblog.com/خوش آمدید
تازه مسلمان
بازاری و عابر
تواناییهای گوناگون انسان /شهید مطهری/
صدای شهید مهدی باکری
[عناوین آرشیوشده]